جاده یکطرفه...

همه برایم دست تکان دادند

دستانم از سرما یخ زده 

آفتاب که نیست همه جا سرد است

                                              من در شب تنهایی ام ، سحر را گم کرده ام 

و هرچه می روم، تنهاتر می شوم ...

آخر،  جاده دو طرفه است...

تنها که باشی فقط دور می شوی...

دور... دور...  دورتــــر....


عــــزا...

ســـوم
هفتــــم
چهلـــم
ســـــال . . .
چنـــد ســــال ديگــــر
بايــــد عــــزادار نبـــودن هايـــــت باشــــــم . . .؟ 

تصمیم


از این تصمیم بیهوده چه چیزی قسمتم بوده

نگو با من از این خواستن ، که حسرت همدمم بوده

چه فهمیدی از این گریه ، چی خوندی از نگاه من

نبودی تو پناه من ، نبودی تکیه گاه من...


تجاوز...

تجاوز يعني دوستت دارم گفتنت هزار تا معني بده


... تجاوز يعني ويران کردن کاخ آرزوهاي يک زن


تجاوز یعنی به قیمت عشق زن را با تن سنجیدن

تجاوز یعنی اسمش را دوستی ساده گذاشتی و دختری به نام دل عشقش دانست...

تجاوز یعنی به جرم پاک بودن طرد شدن

بله تجاوز تنها به معني به زور هم آغوش شدن نيست

بازگشت...

از فصل ها به خانه ی تو برمی گشتم

تقویم مثلِ یک ادامه ی ناچار

از خانه ی تو مرا برمی داشت

به فصل های دیگر می برد.

می آمدم و آرام بودم

در خانه ی تو یک کودک بود

که دستهایش

ترکیبی از خودم و خودت بود

فریاد می کشیدم و برمی گشتم

در جاده های قبل...

پاییز من...


می پسـندم پاییـز را

که معافـم می کنـد

از پنـهان کردن

دردی که در صـدایم می پیچـد ُ

اشکی که در نگاهـم می چرخـد

آخر همه مـی داننـد

سـرما خورده ام . . . !

نیمه شب بود و سکوت



نیمه شب بود و سکوت

من و تکرار تپش های دلم

که صدایی آمد

و ترک خورد سکوت شب تنهایی من

تو که در سردی تنهایی خود غرق شدی

آسمان را بنگر

که صدایی آنجاست

و تو را می خواند

که تو تنها نیستی

و خدا در دل تو پنهان است

و به هر ضربه قلبت پیداست

و اگر گوش دهی

سبد سرد سکوتت پر آواز شقایق شده است

و تو تنها نیستی

که خدا در تو و قلبت جاریست

و تو را می خواند . . .

http://www.paeizi27.blogfa.com

حال خوب من..

حال من خوب است اما اندکی ابرسیاه بر این دلم سایه زده

حال من خوب است اما بر لبم لبخند اجباری دگر مهمان شده

حال من خوب است اما زمزمه های درونم می کشد هر دم مرا

من در این خاک غریب نقش کدامین قهرمان قصه را بازی کنم؟

هر چه میگردم دراین رویا نمی یابم حضور سبز یکتا را

جای دستان خدا را در همین اطراف می یابم

من حضور سبز او را به یک آیینه حس کردم

با خدا، من با خدا بود دگر بار که "خود" ساختم..

فرید

توکلت علیک...



«و من یتوکل علی الله، فهُوَ حسبُه»
همین که خدا هست،کافیست.
و خدا را در شکستن اراده ها دیدم...
خود را خط می زنم، تا هر چه هست خدا باشد.

به من نگاه کن ...


از تو عبور میکنم فقط نگاه میکنی

من اشتباه میکنم تو هم گناه میکنی

ازم عبور میکنی ببین سقوط میکنم

به من دوباره زل بزن فقط سکوت میکنم..

ادامه نوشته